
ما خونمونو عوض کردیم. بعد از ده سال. برگشتم توی محله قدیمی خودمون همون محله ای که وقتی اومدم توی این شهراز این جا شروع کردم. این جا بازی کردم . توی کوچه هاش لی لی رفتم . با دوستام مدرسه رفتم. خوش حال بودم توی شادی های کودکیم می دوییدم. عزیر تر کس زندگیمو از دست دادم که باعث شد تمام خاطرات بد و خوبشو بذارم و برم یه جایی که درو دیواراش باهام حرف از قدیم و خاطره نزنه
اومدم دوباره توی همون محله ، توی یه خونه ای که سیصد چهارصد متر کوچیکتره ، دیگه توی حیاطش جای چهارشنبه سوری نیست. ماشینمو نمی تونم هرجای حیاط که خواستم بزارم . یه پارگینگ کوچولو داره که وا مصیبتا از... خدا نصیب دشمنتون نکنه
اما نمی دونم چرا این خونه ایقدر برام بزرگ به نظر می رسه
نمی دونم چرا ایقدر حس زندگی کردن داره
به نظرم می یاد خیلی سفید خیلی تمیزه
یه اتاق دارم که فسقلی که مجبورم کرده همه وسایلم به انبارخونه خواهرم بره. اما فکر نکنین به لونه موش شباهت داره
وقتی روز میشه و پرده ها رو باز می کنیم همه خونه روشن و سفید می شه گاهی اوقات یادم به خونه های خیلی قدیمی می افته که با نور روز زندگی می کردن و شب که می شد تازه چراغ روشن می کردن.
صبح ها توی تاریکی که وقت اذان صبح دونه دونه چراغ بعضی از اتاقای ساختمونای این ور و اون رو روشن می شه اونم حس قشنگی داره چراغایی که کم هم نیستن.
بابام شبا هم پرده های اتاقشون کناره. آخه دوست دارم شبا هم آسمونو ببینن . می گم بابا شبا که آسمون سیاه . میگن این جوری بدون ساعت از خواب بلند می شم . روز دستم میاد.
هر کسی میاد خونمون می گه وسایل خونتون همون وسایل قبلیه اما این جا انگار که نو شده
خلاصه که کوچولو موچولو و فسقلیه نیم ساعته همه ش تمیز می شه اما پر از عشقه خیلی خوشگله
حس خوبی به ما داده حس زندگی کردن که شاید گم کرده بودم رو دوباره به من تزریق کرده.
امید وارم توفیق این شادی ازم گرفته نشه.
بهترین قشنگیارو براتون آرزو می کنم