
سلام
سلام به همه - همه کسایی که نیودم بهشون سر بزنم ولی به من سر زدن
نبودن من دست خودم نبود -
نمی دونم چند وقته که ازتون بی خبرم از آشنا از دختر کوچولوش از مداد سفیدو خاکستری
از کویر از گل پر از ... ناراحت نشین ولی اسم بعضیاتونو فراموش کردم
من توی این مدت اتفاقات زیادی برام افتادکه واقعا حضور خودمو کمتر و کم رنگ کردم
اول از همه شغلمو از دست دادم
یه مدت رفتم تا دنبال خودم و دلم بگردم . دلم جای دوری نبود چون اصلا نداشتم
خواهر برگ گلم دستش آسیب دید باید چشمامو می بستم تا اون بخیه های مشمئز کننده
که مثل ریل قطار بود رو پانسمان می کردم... باید تحمل می کردم و می دیدم که نمی تونه
کارای روزانشو با دستاش انجام بده
بعد بیماریه خیلی سختی گرفتم . خیلی سخت ... بعد از خوب شدن معجزه آسا
یه روز خواهرم بهم گفت ....
توی یه روز که بیماریت به اوج رسیده بود خودمو آماده کرده بودم که اگر مردی دستپاچه نشم
ولی به خودم نهیب می زدم که نه زنده می مونه
دیگه هر گز دوست ندارم به روزای بیماریم حتی فکر کنم
بعد تصادف خیلی شدیدی کردم. من مقصر بودم کابوس وحشتناکی بود رها شدن ازش ...
بعد بابا سکته کردن یعنی من یکی رو نابود کردن
یه جاهایی به دنبالش رفتم به یه وضعیتایی دیدمش که فقط از خدا می خواستم
نذاره جلوی چشم بابام بترکم
سوای همه اینا اونی که فکر می کنی همراهته خودشم نمی دونه که واقعاْ کیه و واسه چی
حضور داره ... پس تصمیم می گیریم که نباشه تا لااقل خیالمون راحت باشه که « بابا نیست»
تو خودت تنهایی و فکرنکن « توسط ...» کسی می تونی آرامش بگیری چون اون اصلا به فکر
تو و آرامش تو نیست اون حتی به فکر خودشم نیست چه برسه به ...
حالا شغلمو دوباره به دست آوردم .... با یه حجم کاریه خیلی خیلی سنگین که داره دیوونم می کنه
خدا رو شکر... این کار همون بود که توی روزای بیکاری آرزو می کردم داشته باشم
حالا همه چیز داره کم کم بهتر می شه اما هنوز جای زخماشون درد می کنه